چامه یا شعر
مارس 3, 2010
در پارسی سره به شعر، «چامه» و به شاعر، «چامهسرا» گفته میشود. «چامه» به هر دو شکل چامِه و چامَه بیان میشود.ا
لغتنامهٔ دهخدا در سرواژهٔ «چامه» چنین نوشته است:ا
شعر بود. (فرهنگ اسدي ). بمعني شعر باشد عموماً. (برهان ). مطلق شعر را گفته اند. چکامه نيز آمده . (انجمن آرا) (آنندراج ). هر کلام موزون و شعر عموماً. (ناظم الاطباء). شعر در مقابل نثر که «چانه» باشد. منظومه . نشيد. سخن منظوم و موزون.ا
غزل را گويند خصوصاً و آن مطلعي است با ابيات متوازنه متشارکه در قافيه و رديف کمتر از هفده بيت . (برهان ). غزل را گويند. (انجمن آرا) (آنندراج ). غزل خصوصاً. (ناظم الاطباء). (فرهنگ نظام ).ا
سرود.(نسخه اي از فرهنگ اسدي ) (ناظم الاطباء). نغمه . (ناظم الاطباء). آهنگ. آواز.ا
بمعني سخن هم آمده است . چه چامه دان سخندان را گويند. (برهان ). سخن و قول . (ناظم الاطباء).ا
فرهنگ فارسی معین هم در سرواژهٔ «چامه» چنین آورده است:ا
سرود، شعر.ا
چامه برساختن ، چامه دان ، چامه زن ، چامه زدن ، چامه سرا ، چامه سرائي ، چامه سرائيدن ، چامه سراي ، چامه سرايي ، چامه گفتن ، چامه گو ، چامه گوي ، و چامه گوئي نیز هر یک مدخلی جداگانه را در فرهنگهای پارسی همچون دهخدا و معین، ویژهٔ خود کردهاند. در سرواژهٔ شاعر در دهخدا نیز از چامهسرا یاد شده است.ا
در چامههای چامهسرایان پارسی نیز «چامه» بهکار رفته است.ا
فردوسی:ا
چنین گفت کامد هژبری به دام / ابا چامه و رود و پر کرده جام
همی چامهٔ رزم خسرو زدند / وزان جایگه هر زمان نو زدند
همان چامه و چنگ ما را بس است / نثار زنان بهر ديگر کس است
بفرمود تا چنگ برداشت ماه / بدان چامه کز پيش فرمود شاه
هلا چامه پیش آور ای چامهگوی / تو چنگ آور ای دختر ماهروی
بدو گفت بنشين و بردار چنگ / يکي چامه بايد مرا بيدرنگ
دگر چامه را باب خود ماهيار / تو گفتي بنالد همي چنگ زار
چو اين گفته شد سوي مهمان گذشت / ابا چامه و چنگ نالان گذشت
يکي چامهگوي و يکي چنگزن / سيم پاي کوبد شکن بر شکن
بدان چامهزن گفت کاي ماهروي / بپرداز دل چامهي شاه گوي
بتان چامه و چنگ برساختند / يکايک دل از غم بپرداختند
نخستين شهنشاه را چامهگوي / چنين گفت کاي خسرو ماهروي
چو آن چامه بشنيد بهرام گور / بخورد آن گران سنگ جام بلور
همو میگسارست و هم چنگزن / همان چامه گویست و لشکر شکن
جهاندار ازان چامه و چنگ اوي / ز ديدار و بالا و آهنگ اوي
بتان چامه و چنگ برساختند / ز بيگانه ايوان بپرداختند
همه چامه گر سوفزا را ستود / ببربط همی رزم ترکان سرود
سپهبد چنین داد پاسخ بدوی / که من نیستم چامهٔ گفت وگوی
نفس گه بیت نمیگفت و گهی چامه / گر نمیخواند کسی دفتر و دیوانش
منوچهری:ا
یکی مقصورهٔ عتاب و دیگر چامهٔ دعبل / سه دیگر مخلص اخطل، چهارم مقطع اعشی
در قفای گراز خودکامه / این چکامه سرودی، آن چامه
آن زجاجی چامه هر شب بر تو میسازد حلال / خون خود تا بادلارایان بیارامی به کام
رودکی:ا
خود بدویدی بسان پیک مرتب / خدمت او را گرفته چامه به دندان
يک شبانروز اندر آن خانه / گاه چامه سرود و گه چانه
سنایی:ا
سرمايه عشقند چو بر چامه سرايند / پيرايه نازند چو در خدمت يارند
بزد دست و طنبور در بر گرفت / سرائيدن چامه اندر گرفت
ملکالشعرای بهار در کتاب «سبکشناسی زبان و شعر فارسی» بر استفادهٔ مکرر از واژهٔ «چکامک» در متون پهلوی اشاره میکند و مینویسد:ا
معلوم است که همین کلمه بعدها در ادبیات دوره اسلامی به «چکامه» تبدیل گردیده است، یعنی گاف آخر آن، مانند گاف «بندک» و «خستک» و «خانک» به هاء هوز بدل شده و به این صورت در آمده است. بعید نیست که «چامه» نیز مخفف چکامه باشد، هر چند در کتاب لغت گوید: «چامه قصیده را گویند و چکامه غزل را» ولی به نظرمی رسد که این هر دو لغت «چکامه- چامه» مخفف و مصحف همان«چکامک» باشد. چکامک را باید نوعی از اشعار ساسانی شمرد…ا
با این همه هرچند که شاید چامه نوع خاصی از شعر (مثلاً قصیده) هم بهشمار آید، اما امروزه کاربرد آن بهجای شعر در میان سرهنویسان بیش از هر برابر دیگری رواج دارد.ا